تاريخ : | | نویسنده : khushe

اخبار فرهنگی - تصمیم عجیب قریبیان پدر و پسر

اما از رؤياي‌شان دست نكشيده‌اند. تلاش كرده‌اند؛ اميد داشتند و به آنچه خواسته‌اند، رسيده‌اند. فرامرز قريبيان، بازيگر پيشكسوت و شناخته‌شده سينما كه اين روزها فيلم «گناهكاران» را روي پرده سينما دارد يكي از اين چهره​هاست.

 آرزوها هميشه دست‌نيافتني و دور نيستند، انسان‌هاي بزرگ و شناخته‌شده‌اي در همين نزديكي خودمان هستند كه به آرزوهاي‌شان ايمان داشته‌اند.

 

اين باور آنها با عشق همراه شده و رنگ واقعيت به خود گرفته است. آنها سختي‌ها و مرارت‌هاي بسياري را متحمل شدند اما از رؤياي‌شان دست نكشيده‌اند.

 

تلاش كرده‌اند؛ اميد داشتند و به آنچه خواسته‌اند، رسيده‌اند. فرامرز قريبيان، بازيگر پيشكسوت و شناخته‌شده سينما كه اين روزها فيلم «گناهكاران» را روي پرده سينما دارد يكي از اين چهره​هاست. نوجوان محجوب و خجالتي خيابان ري، فرزند مردي كه راننده تريلي و مسافر جاده‌هاي دور بود و از مادري كه بازيگري را آن زمان مطربي مي‌دانسته است، آنقدر به بازيگري و سينما عشق داشت كه سر از مدرسه بازيگري ویژوال آرت آیالات‌متحده درآورد.

 

ظرف شست و كارگري كرد تا توانست تحصيلش را تمام كند. اصرار خانواده به اينكه شغل ديگري را در كنار اين حرفه داشته باشد تا روز مبادا لنگ نماند بي‌فايده بود. او همه تخم‌مرغ‌هايش را در يك سبد چيد و موفق شد. او از صفر شروع كرد و به صد رسيد. با فرامرز قريبيان، مرد باوقار سينما به گفت و گويي متفاوت نشستيم. با «ايده‌آل» همراه باشيد:

تصميم بزرگ ما
12، 13 ساله بوديم؛ زودتر از 12 نبود و ديرتر از 13 هم نبود. من و كيميايي در همين سن حرفه‌مان را انتخاب كرديم. من گفتم دوست دارم بازيگر شوم و مي‌شوم. كيميايي هم گفت دوست دارم كارگردان شوم و مي‌شوم. جالب هم اين بود كه دو تا بچه كه به زور نوجوان به حساب مي‌آمديم كاملا هر دو همديگر را باور داشتيم.

 

اين خيلي مهم بود و حتي امروز به نظرم خيلي عجيب مي‌آيد. با خودم فكر مي‌كنم شايد هم تا حالا اصلا يك چنين اتفاقي نيفتاده باشد كه دو تا بچه با عشق هدفي را انتخاب كنند، به هم اعتماد كنند و همراه هم شوند و به هدف‌شان هم برسند.

 

اين‌طوري شد كه ما حرفه‌مان را انتخاب كرديم. درسم زياد خوب نبود به خصوص در رياضي ضعيف بودم. هميشه تو فكر اين بوديم كه چطور به هدف‌مان برسيم. 15، 16 ساله بوديم كه نشستيم يك فيلمنامه با همديگر نوشتيم، البته بيشترش را كيميايي جلو برد چون او دست به قلمش بهتر از من بود. فيلمنامه كه تمام شد راه افتاديم به دفاتر سينمايي آن زمان رفتيم. هيچ‌كس را نمي‌شناختيم، هيچ‌كس هم ما را تحويل نگرفت. همه‌جا را رفتيم تا به «آژير فيلم» رسيديم. آنجا با ساموئل خاچيكيان، خدا رحمتش كند، آشنا شديم.

 

او اولين كسي بود كه در واقع ما را رد نكرد و كمي با ما صحبت كرد. گفت كارتان خوب است و من سعي مي‌كنم در فيلم‌هاي بعدي‌ام از شما استفاده كنم، البته هيچ‌وقت اين اتفاق نيفتاد اما به هر حال مثل ديگران برخورد نكرد و براي ما وقت گذاشت. ما آن موقع بچه بوديم و خيلي سر در نمي‌آورديم وقتي بزرگ‌تر شديم، فهميديم حق داشتند، ما آن زمان فقط 16 سال‌مان بود، دو تا نوجوان جنوب شهري، طبيعي بود كه ما را جدي نگيرند و به ما اعتماد نكنند.

 

اخبار ,اخبار فرهنگی ,فرامرز قريبيان

 
روزي كه نوبت ما رسيد
نوبت به «خداحافظ تهران» رسيد. كارگردان آقاي خاچيكيان بود. فيلمبرداري كه شروع شد طبق روال همه فيلم‌هاي آقاي خاچيكيان ما سر فيلمبرداري مي‌رفتيم سر مي‌زديم. حالا رسيديم به 24، 25 سالگي. ما همچنان در آرزوي ورود به سينما بوديم اما شرايط بسيار سخت بود.

 

يك روز براي همان فيلم «خداحافظ تهران» در استوديوي «مهرگان فيلم» دكور زده بودند. ما هم سر فيلمبرداري رفتيم. آقاي خاچيكيان چون ارمني بود ديالوگ‌هاي فارسي را خيلي خوب نمي‌نوشت. كيميايي همين‌طور كه كار را سر صحنه مي‌ديد رفت به خاچيكيان گفت اين ديالوگ را بهتر نيست اين‌طوري بنويسيم و خاچيكيان هم پسنديد و عوض كرد.

 

خاچيكيان از كيميايي خوشش آمد و گفت دستيار من مي‌شوي. او هم قبول كرد و دستيار ساموئل خاچيكيان شد. كيميايي از همين طريق با آن تهيه‌كننده‌ها، آقايان اخوان آشنا شد. آنها مي‌خواستند فيلم بسازند. كيميايي هم فيلمنامه‌اي به نام «بيگانه بيا» نوشت و به آنها گفت من براي‌تان اين فيلم را مي‌سازم خيلي فيلم ارزاني هم هست.

 

آنها گفتند ما فيلمبردار و چند حلقه فيلم به تو مي‌دهيم برو يك سكانس از اين فيلمت را به‌طور آزمایشی بگير و بيار تا ما ببينيم به هم مي‌چسبد یا نه، تا بهت اعتماد كنيم و سرمايه ساخت يك فيلم را بهت بدهيم. كيميايي هم قبول كرد.

 

احمدرضا احمدي هم دوست ساليان و بچه‌محل ما بود. كيميايي يك سكانس به عنوان تست ساخت كه من و احمدرضا احمدي در آن بازي مي‌كرديم كه اين سكانس بعدها در تيتراژ فيلم «تجارت» استفاده شد. آن زمان مرسوم بود موسيقي انتخابي روي فيلم‌ها مي‌گذاشتند و كسي براي فيلم موسيقي نمي‌ساخت.

 

اسفنديار منفردزاده هم رفيق بچگی ما بود. او آمد براي همان تست 10 دقيقه‌اي كه ساختيم موسيقي ساخت. آن 10 دقيقه را مونتاژ، صداگذاري، تدوين و ... كرديم و آماده شد. برادران اخوان كار را ديدند و پسنديدند و سرمايه را دادند كه باعث شد فيلم «بيگانه بيا» ساخته شد. در «بيگانه بيا» هم سر من بي‌كلاه ماند و نقشي برايم وجود نداشت.

 

من دستيار كارگردان شدم و يك نقش كوتاهي هم بازي كردم. بعد از آن چون اكثر فيلم‌هايي هم كه آن زمان ساخته مي‌شد از آن نوع فيلم‌هايي بود كه من دوست نداشتم بازي كنم، من هم ديدم چقدر صبر كنم حالا اين اولين فيلم رفيقم كه نشد حالا معلوم نيست كي دومي را بخواهد بسازد و بعد اصلا نقشي براي من باشد يا نباشد.

 

از آن فيلم‌هاي به اصطلاح فيلمفارسي هم كه رقص و آواز بود من اصلا دوست نداشتم بازي كنم. براي همين تصميم گرفتم براي ادامه تحصيل به ايالات‌متحده بروم. آنجا هم شرايط برايم آسان نبود چون هيچ كمكي نداشتم. همه كاري در دوران تحصيلم انجام دادم؛ از ظرف شستن تا كارگري كردن تا بتوانم درسم را تمام كنم. بعد از برگشتم و با فيلم «خاك»، که برایش جایزه بهترین بازیگر مرد مکمل را بردم، بازيگري را به شكل حرفه‌اي تا امروز ادامه دادم.

 

هيچ‌وقت هم هيچ شغل ديگري غير از بازيگري و كارگرداني 4 فيلمي كه ساختم، نداشتم. بعد از اينكه به شهرت رسيدم آقاي خاچيكيان براي فيلم «كوسه جنوب»از من دعوت كردند اما من عذرخواهي كردم و قبول نكردم. علت هم خيلي ساده بود؛ ايشان از من در سال‌هایی که بازیگر حرفه‌ای نبودم استفاده نکرده بود و حالا که معروف شده بودم می‌خواست استفاده کند.

روزگار كودكي
من و مسعود كيميايي بچه محل و همسايه بوديم. همين هم شد كه زندگي ما يك‌جورهايي از دوران بچگي به هم وصل شد. زندگی حرفه‌ای من و کیمیایی از هم جداناپذیر است! ما از 9 سالگي در يك كوچه فرعي خيابان ري كه منتهي به بازارچه نواب مي‌شد، همسايه بوديم.

 

خانه‌هاي‌مان كنار هم با یک خیاط مشترک بود و تو كوچه رفيق و هم‌بازي همديگر بوديم. دركوچه ما كارگاه بشكه‌سازي هم بود. ما مي‌رفتيم خرده چوب‌هاي آنجا را برمي‌داشتيم و براي خودمان هفت‌تير چوبی درست كرده و بازي مي‌كرديم. در محل‌مان هم، خيابان ري، سينمايي به نام «دماوند» بود كه بعدها اسمش چند بار عوض شد؛ سينما را آنجا پيدا كرديم.

 

با كيميايي يك قرون، يك قرون پول جمع مي‌كرديم تا 6 ريال مي‌شد. در آن سينما بليت رديف‌هاي جلو 6 ريال و بليت رديف‌هاي عقب يا همان لژ 10 ريال بود. توان اینکه بلیت لژ بخریم را نداشتیم. هميشه تا پول‌مان 6 ريال مي‌شد، زود بليت مي‌گرفتيم و به تماشاي فيلم‌ها مي‌رفتيم.

 

اكثر فيلم‌ها هم آن زمان يا سريال‌هاي آمريكايي بود يا فيلم‌هاي وسترن. بچه بوديم و خانواده‌ها هم حريف‌مان نمي‌شدند. مي‌گفتيم داريم مي‌ريم تو كوچه بازي كنيم؛ ديگر نمي‌فهميدند اين وسط سينما هم مي‌رفتيم. اتفاقا خانواده من مذهبي هم بودند. ما از طرف مادري تفرشي هستيم. مادرم تهران بزرگ مي‌شود و بعد هم كه با پدرم ازدواج مي‌كند. او تهراني بود و پدرش هم تهراني بود.

 

پدر را به ندرت مي‌ديديم، شايد هر 2، 3 هفته يك بار؛ راننده تريلي بود و دائم در سفر. آن موقع هم جاده‌ها مثل امروز نبود مثلا از تهران تا اهواز همه جاده‌ها خاكي و به اصطلاح شوسه بود. براي همين سفرها خيلي طول مي‌كشيد. پدرم 2، 3 هفته يك‌بار مي‌آمد و 2، 3 شب خانه مي‌ماند و بعد دوباره مي‌رفت. چند بار هم مرا با خودش به اين سفرها برد. 3 تا بچه بوديم. من بچه بزرگ بودم. بعد من خواهرم بود و بعد برادرم. خواهرم سال‌هاست فوت كرده و فقط من مانده‌ام و تنها برادرم.

وقتي همسرم به كمكم آمد
همسرم طراح لباس بوده و در نيويورك درس طراحي لباس خوانده است. طراحي لباس فيلم «گناهكاران» را هم ايشان انجام داده‌اند. واقعا هم كارشان در مقايسه با فيلم‌هاي امروزي به نظرم مناسب و خوب است. من براي «گناهكاران» وسواس زيادی به خرج دادم و سعي كردم فيلم آبرومند و خوبي باشد.

 

طبيعتا اين كار احتياج به زمان و سرمايه داشت. فيلم را با سرمايه شخصي خودم كليد زدم همسرم هم كمك كرد تا بتوانم فيلمم را تمام كنم. حمايت او باعث شد تا توانستم اين فيلم را مستقل بسازم و احتياج به كمكي از بيرون پيدا نكنم. هم خانمم و هم پسرم، سام، خيلي براي ساخت اين فيلم كمك و همراهي‌ام كردند. بازيگران را هم به همراه سام، كه هم نويسنده فيلمنامه بود و هم مجري طرح وطراح تولید، انتخاب كرديم.

اخبار ,اخبار فرهنگی ,فرامرز قريبيان

 
سبک زندگي من
من اصلا روز خوابم نمي‌برد. كلا آدم بسيار بدخوابي هستم. برنامه هفت از همان شروع كه آقاي جيراني بودند تا امروز بارها از من خواستند در برنامه‌شان شركت كنم و من هميشه گفتم دير وقت نمي‌توانم جايي بروم چون اگر ساعت 10:30، 11 نخوابم ديگر خوابم نمي‌برد.

 

شب‌ها سه‌، چهار بار وسط خواب بيدار مي‌شوم و هر دفعه تا دوباره بخواهد خوابم ببرد يك ساعت طول مي‌كشد. هر روز 5:30 صبح بيدار مي‌شوم و هرقدر زور مي‌زنم به 6 نمي‌رسد و نهايتا يك ربع به 6 از تختخواب بيرون مي‌آيم. مجموع خوابم در 24 ساعت شايد 4 ساعت بيشتر نباشد. براي نقد و بررسي فيلم «گناهكاران» كه دعوتم كردند، ديدم كه خب فيلمم است و الان هم در حال اكران است و بايد حتما بروم. رفتم و تا برگشتم خانه ساعت ديگر 2 شده بود، ديگر هر كاري كردم خوابم نبرد. من شب زنده‌دار نيستم.

 

حتي مهماني هم تا دير وقت نمي‌مانم. وقتي مهماني دعوت مي‌شوم شرط مي‌كنم ساعت 7 مي‌آيم و تا 10، 10:30 هم مي‌روم. وقتي ساكن لواسان شديم بالاخره چند تا دوست پيدا كرديم و معاشرت‌مان شروع شد. يكي از اين دوستان ما را براي شام به منزل‌شان دعوت كرد. رفتيم و نشستيم و هرقدر گذشت خبري از شام نشد.

 

بالاخره ساعت 11 شام را آوردند. من هم چون تازه آشنا شده بوديم روي اين را نداشتم كه بگويم من بايد بروم و شب به‌موقع بخوابم. خلاصه تا آرام‌آرام شام خورديم ساعت 12 شد. خب زشت بود شام نخورده بلند شويم و برويم. مجبور شديم باز يك ساعت بنشينيم. بعد از آن من ديدم اصلا به اين ترتيب نمي‌توانم بنابراين ديگر رابطه‌ام را با آنها قطع كردم.

 

مهمان هم دعوت مي‌كنم مي‌گويم 7 بياييد كه بتوانيد تا 10، 10:30 برويد. یکی از علت‌هایی هم که قبول نمی‌کنم در فیلمی که شب‌کاری زیاد داشته باشد بازی کنم، همین مساله است.

از سينما رفتن خجالت مي‌كشم
ژانر پليسي و حادثه‌اي و فيلم‌هاي وسترن را دوست دارم اما اين​طور نيست كه فقط اينها را ببينم. همه فيلم‌هاي خوب را تماشا مي‌كنم. من وقتي به كشور‌هاي ديگر سفر مي‌كنم مثلا 10 روز كه در سفر هستم هر روز مي‌روم هر چه فيلم روي پرده است، مي‌بينم.

 

اينجا اما تقريبا سينما نمي‌روم. يعني رويم نمي‌شود بروم. مگر عده‌اي آشنا باشند مثل شبي كه براي فيلم‌مان افتتاحيه برگزار كرديم. اينكه مي‌گويم رويم نمي‌شود به دليل اين است كه فكر مي‌كنم شايد مردم بگويند حالا آمده خودش را نشان بدهد و اينكه به هر حال عده‌اي براي عكس و فيلم و امضا گرفتن مي‌آيند و احساس مي‌كنم فضايي پيش مي‌آيد كه براي آن محيط مناسب نيست و ممكن است باعث مزاحمت مردم شود.

 

خلاصه معذب هستم و ملاحظه مي‌كنم. از فيلم‌هاي خوبي كه اين اواخر ديدم مي‌توانم از « Stand Up Guys» و «gatsby great» نام ببرم.

با اينها زندگي را سر مي‌كنم
چند تا نويسنده هستند كه خيلي دوست‌شان دارم و تا كتاب تازه‌شان چاپ مي‌شود سريع تهيه مي‌كنم و مي‌خوانم. بيشتر الان كتاب انگليسي مي‌خوانم كه انگليسي يادم نرود. نويسنده مشهوري به نام رابرت بي پاركر است كه از روي آثارش فيلم هم زياد ساختند. سريال «جسي استون» كه شهرت جهاني دارد را از روي یک مجموعه از كتاب‌هاي او نوشتند.

 

من از نوع نوشتن پاركر خيلي خوشم مي‌آيد و تقريبا همه كتاب‌هايش را خوانده‌ام. دان بروان را هم خيلي دوست دارم كه همان نويسنده «داوينچي كد» است. جان گيري شام را خيلي دوست دارم. نوشته‌هاي او بيشتر به دادگاه‌ها و مسایل حقوقی مربوط مي‌شود.

 

پائيلو كوئيلو را هم دوست دارم. انواع كتاب‌ها را دوست دارم و اين‌طور نيست كه فقط كتاب پليسي بخوانم. گابريل گارسيا ماركز را بسيار دوست دارم. استيون كينگ را هم اكثر كتاب‌هايش را دارم و مي‌خوانم. الان هم دارم«absolute power» را مي‌خوانم، قبلا هم فيلمش را ديدم که کلینت ایستوود و کارگردانی و بازی کرده بود.

حتي كارگري هم كردم
اين شغل من است و هيچ حرفه ديگري ندارم. از نوجواني دوست داشتم بازيگر شوم. براي رسيدن به اين هدف خيلي با خانواده‌ام مبارزه كردم.

 

راضي نمي‌شدند. حتي كار به جايي رسيد كه خانواده‌ام مي‌گفتند حالا يك كار ديگري هم داشته باش، اين را هم به عنوان علاقه‌ات ادامه بده اما من مي‌گفتم اين خودش يك حرفه است و من كار ديگري نمي‌كنم. هيچ وقت هم در زندگي‌ام هيچ كار ديگري نكردم، البته زماني كه در سال‌هاي جواني به آمريكا رفتم چون هيچ كس را نداشتم كه كمكم كند حتي كارگري هم كردم و ظرف هم شستم كه بتوانم درسم را بخوانم.

 

منظورم اين جور كارهاي گذري دوران دانشجويي نيست، منظورم شغل است و من هيچ وقت هيچ شغل ديگري غير از بازيگري و كارگرداني نداشتم چون علاقه من سينما است.

خجالتي هستم
من هميشه خيلي آدم كم‌رويي بودم. خدا مادرم را رحمت كند هميشه مي‌گفت تو با اين كم‌رويي چطور مي‌خواهي بازيگر سينما شوي. من مي‌گفتم خب اين ربطي ندارد. من بازيگر سينما هستم ولي كم‌رو هم هستم.

 

حتي مادرم، خاله و دايي و ديگران را دعوت مي‌كرد و مي‌گفت اين بچه را نصيحت كنيد، مي‌خواهد مطرب شود. آن زمان اصطلاحا به كار سينما مطربي مي‌گفتند. من تا مي‌فهميدم اينها قرار است خانه ما جمع شوند از خانه بيرون مي‌زدم.

 

بعد كه مي‌رفتند برمي‌گشتم و مادرم مي‌گفت حالا حداقل يك شغل ديگر را انتخاب كن در كنارش بازي هم بكن. گفتم من هيچ كار ديگري نمي‌كنم، اين خودش يك حرفه است و واقعا پاي عشق و كارم ايستادم. اينقدر مبارزه كردم كه خانواده ديدند هر كاري بكنند حريف من نمي‌شوند. اما هنوز هم كم‌رو هستم و شايد براي همين هم هست كه به خلوت خودم دل بسته هستم و بايد تنها كتاب بخوانم و فيلم ببينم.

براي كيميايي 20 شب نخوابيدم
«رد پاي گرگ» را خيلي دوست دارم. خاطره جالبي از آن فيلم دارم كه بد نيست براي‌تان بگويم. فيلمبرداري آن فيلم در زمستان بود. زمستان‌هاي آن سال‌ها هم با زمستان‌هاي الان فرق مي‌كرد. همانطور كه الان پاييزي به آن معني واقعي پاييز نداريم، زمستان هم ديگر آن رنگ و بوي زمستان را ندارد. از اول پاييز تا حالا يك بار باران درست و حسابي نيامده است.

 

آن سال اما زمستان سختي بود. اگر يادتان باشد من در آن فيلم زخم مي‌خوردم و همانطور زخم خورده به سراغ طلعت و نگین با بازی گلچهره سجادیه و نیکی کریمی مي‌روم. از آن به بعد ما وارد شب مي‌شويم و بيشتر شب كاري داشتيم.

 

براي فيلمبرداري سمت دربند مي‌رفتيم. هر شب كه فيلمبرداري داشتيم خون پيراهنم و دستم را تازه مي‌كردند. آنقدر هوا سرد بود و برف مي‌آمد كه پاي‌مان تا زانو تو برف بود. خون كه مي‌ريختند انگشت‌هاي دستم يخ مي‌زد و به هم مي‌چسبيد.

 

خاطره ديگري كه از آن فيلم نمي‌توانم فراموش كنم اين است كه من آدم بد خوابي هستم و روزها خوابم نمي‌برد. ما 20 شب پشت هم شب كاري داشتيم و مجبور بودم شب‌ها بيدار بمانم. صبح كه به خانه مي‌رفتم يك ساعت بيشتر نمي‌توانستم بخوابم چون برنامه خوابم به هم ريخته بود. فقط عشق مي‌تواند چنين مقاومتي به آدم بدهد.

اخبار ,اخبار فرهنگی ,فرامرز قريبيان


همه فرزندان من
من دو تا فرزند دارم. سام و پسر ديگرم، بهزاد، كه هر دو فرزندان من از ازدواج قبلی هستند. سام آمريكا بود و برگشت اما بهزاد كه پسر بزرگم است، آمريكا مانده و آنجا زندگي مي‌كند. حرفه‌اش هم هيچ ربطي به سينما ندارد. يكي از شغل هايش طراحي موتورهاي B.M.W است. مجله‌اي را كه با او در اين باره گفت و گو كرده بودند برايم فرستاد. همين‌طور براي خانه‌هاي بزرگ و مجلل سيستم صوتي طراحي و نصب مي‌كند.

بچه ناف تهران در لواسان
ما سال‌ها بود آپارتماني در زعفرانيه داشتيم كه فيلم «چشم‌هايش» را زمانی که می‌ساختم، آنجا سکونت داشتیم. يك روز به خودم آمدم و ديدم همه آن كوچه‌هاي باغي و خانه‌هاي ويلايي تبديل به برج، مجتمع و آپارتمان شده‌اند. از خانه پا بيرون كه مي‌گذاشتم، در زنجيره ترافيك گير مي‌افتادم. ديدم اينطوري نمي‌شود، پس در رفتيم.

 

آن موقع هم كه ما به لواسان رفتيم جاده خوبي نداشت و مثل الان نبود كه خيلي به آنجا رسيدگي كردند. سال 78 كه «چشم‌هايش» را ساختم بعد از آن به لواسان نقل مكان كرديم. البته آنجا هم اوايل خلوت بود، الان آنجا هم خيلي شلوغ شده.

 

14 سال است لواسان زندگي مي‌كنم. ما در خود شهر لواسان هم نيستيم و اطراف آن هستيم که در واقع مربوط به شهر لواسان هم نمی‌شود. چون با خودمان فكر كرديم اين شهر بالاخره مثل تهران شلوغ خواهد شد بنابراين تصميم گرفتيم خارج از محدوده و جايي كه آرامش و سكوت باشد خانه بگيريم. جايي را در جاده‌ای فرعی گرفتيم كه روي تپه است و اطراف‌مان هم خلوت است.

اخبار فرهنگی - زندگی ایده آل،برترینها

 



رپورتاژ
انتخاب جراح بینی - بهترین جراح بینی
شناخت کلی از محصولات فلزی و انواع آن
همه چیز درباره جراحی زیبایی بینی
جشن عروسی
جراحی زیبایی سینه و پروتز
دوربین مداربسته دیجی همکار
آیا گنج یاب ها شبیه فلزیاب و طلایاب هستند؟ - شرکت فلزیاب تیوا
خدمات برش لیز
میز و صندلی تالاری
لیپوماتیک
تجهیزات تالار پارس
پذیرش مقاله در مجلات معتبر ISI و اسکوپوس
پاسخ به 7 سوال رایج در مورد عصب کشی دندان
چاپ کتاب در یک ماه با هزینه زیر یک میلیون تومان
تومور اربیت ، علائم ، درمان و جراحی آن ها
تفاوت دینگ با اپلیکیشن‌های تاکسی‌یاب آنلاین
روغن خراطین
زمان دقیق شرف الشمس در سال ۹۷ چه زمانی است؟
تاریخچه تغییر سرمربی در تیم استقلال تهران
تحلیل آماری

لینک های مفید
تور مسافرتی | خودرو | تور استانبول |

قدرت گرفته از : پانا بلاگ


.: :.